اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد، ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه! این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟!
هرچه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هرچه از هرچیز و هر ناچیز دوری کرد شد
هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه میپنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است، با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد...؟!
پ.ن: حال این روزهای من را اگر میخواهی بدانی، همین چند بیت قیصر کافی ست...